ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا


حلقه بیرون این دنیای باطل کن مرا

وادی سرگشتگی در من نفس نگذاشته است


پای خواب آلوده دامان منزل کن مرا

رفته است از کار چون زلف تو دستم عمرهاست


گه به دوش و گاه بر گردن حمایل کن مرا

دور باش من بود بس بی قراری چون سپند


گر گرانجانی کنم بیرون ز محفل کن مرا

تیزی تیغ است بر قربانیان عید دگر


چون نمی بخشی، به تیغ غمزه بسمل کن مرا

از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن


گر به از مجنون نباشم باز عقل کن مرا

بنده را گستاخ می سازد حضور دایمی


مرحمت کن، گاه گاه از خویش غافل کن مرا

جای من خالی است در وحشت سرای آب و گل


بعد ازین صائب سراغ از گوشه دل کن مرا